X
تبلیغات
حوالی دلتنگی - نقدی بر غزل معروف مرحوم نجمه زارع توسط جناب محمدکاظم کاظمی

حوالی دلتنگی

اشعار احمد تمیمی

نقدی بر غزل معروف مرحوم نجمه زارع توسط جناب محمدکاظم کاظمی

خانم نجمه زارع ، سال شصت و يك در كازرون بدنيا آمد و در بيست و سه سالگي يا سال هشتاد وچهار بدليل يك اشتباه پزشكي دارفاني را در قم ، وداع كردند . در همين عمرِ محدود اما بسيار مفيد ، چهار دفترِ شعر از ايشان به يادگار مانده كه وي را در زمره ي شاعرانِ بسيار خوب ايران قرارداده است . بر يكي از غزل هاي زيباي ايشان جناب محمد كاظم كاظمي شرحي نوشته اند كه بسيار خواندني و مفيد است .
جناب كاظمي از شاعران و نويسندگان بسيار توانا و خوب افغان هستند كه در ايران زندگي مي كنند .
به همه ي دوستان ، خصوصا شاعرانِ عزيزي كه در عرصه ي شعر كلاسيك كارميكنند توصيه مي كنم ، اين غزل و نقد بسيار زيبا را بخوانند .

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد


شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد


چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...


رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد


رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد


گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد


خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد(1)



این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابهنگام «نجمه زارع‌» را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سرایندة غزل «خبر به دورترین نقطة جهان برسد».

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یکدم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دم به دم قوی‌تر می‌شود.


شایسته است که پیش از بحث دربارة دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.
این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانة خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث‌» شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.

البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هالة ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌.

ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.

این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایرة انسانهای معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را دربارة نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آنها، انسانها هیچ‌گاه از قالب انسانهای طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خوانندة این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند; و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدمهایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.
باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتندار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتنداری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.
به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساسهای گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.

این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیتهای متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.
اینجا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسانهاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامة یک زندگی طبیعی است‌.
این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسانهاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.

q
ویژگیهایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه انسانهای واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.

می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزة کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.

خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزة کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنة کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.

q
در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی بهرة چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمة «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاریهای بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیتهای بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.

شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درونمایة هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.
و باز نکتة دیگر در غزل نجمه زارع‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعلها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.
و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظة شعر. بسیاری شعرها حسن مطلع دارند و گاه به واسطة همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل زارع‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیتها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.

q
کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدعی شویم که شاعر از یک تجربة واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینة تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.

منبع : سايت جناب كاظمي

 

بر گرفته از سایت شعر نو نوشته شده توسط دوست عزیزجناب اقای دکتر شوان کاوه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:33  توسط احمد تمیمی  |